مدح و ولادت امام حسن عسکری علیهالسلام
ستـایـش بر این رحـمت داوری که داده ثـمـر، نـسل پـیـغـمـبری مـدیـنــه مـنــور شـد از دلـبـری که بـاشـد، گـل گـلـشـنِ حـیدری به شکرش بخوان سورۀ کوثری امـام المـبـین حضرت عسکری بـه سوی حـقـیـقـت طـریق آمده بـه شـیـعــه امــام شــفـیـق آمـده رضـی و و زکی و رفـیـق آمده نـبـی را نــگـیـن عــقـیــق آمـده چه دلها که گردد به او رهبری امـام المـبـین حضرت عسکری چه گویم از این جـلوۀ مصطفی که باشد سـراپـا چـنان مـرتضی به رویَش بـبـین، هـیبت مجـتبی بـنـازم بر این سـبـط خـیـرالنـسا که دارد چـنین عـصمت مادری امـام المـبـین حضرت عسکری گـرفـتــار او عــالـم و آدم اسـت که سرمـایه حضرت خاتم است به دستِ تـولای او پـرچـم است ستون امامت، از او محکم است که مخفی است در جان او گوهری امـام المـبـین حضرت عسکری هـمه بـهـجـتِ آل طـاهـاسـت او رسیدن به الـطافِ زهـراست او بخوانَش، که سلطانِ دلهاست او تـبـَراسـت دشـمـن، تـولاسـت او کـنـد بر هـمـه عـالـمی سروری امـام المـبـین حضرت عسکری به شاه و گدا در جهان است شاه به هر بیپناه است، پشت و پناه ملَک را به عرش خدا، داده جاه فـلَک را کـند عـبد، با یک نگاه که او یوسف است و همه مشتری امـام المـبـین حضرت عسکری بخواه از حسن، نصرت شیعه را نگـفـتـه دهـد، حـاجـت شیـعه را که تا عرش بُرد، عزّت شیعه را ببین در جهـان، قـدرت شیعه را که دین را کـند، با حسن یاوری امـام المـبـین حضرت عسکری اگر صد مـقـابل شـود دشـمـنـَش چه باک از تهـاجم به اهریمنـش که ایران سـراسـر شده میـهـنش کـران تـا کـرانـیـم، در ایـمـنـَش هم از کشوری و هم از لشکری امـام المـبـین حضرت عسکری بهپاسِ حسن هست، دین را امان بـهپـای رکـابِ عـزیـزش بـمـان دمـادم دعـای فــرج را بـخــوان کـه آیـد ز کـعــبـه، امــام زمـان که کارش به دنیاست، دین گستری امـام الـمـبـیـن زادۀ عـسـکــری بگیرد چو بر دست، صمصام را بــســازد ز نـو، دیـن اســلام را که احـیا کـنـد، جـمـله احکـام را بـسـوزانَـد آن، خـصـمِ بـدنـام را بـتـازد بـه هــر دشـمـنِ اَبـتـری امـام الـمـبـیـن زادۀ عـسـکــری چـو از آبِ زمـزم، وضـو آورَد بــه دل، یــادِ پــاره گــلــو آورد غــضـب بـر سـپــاهِ عــدو آورد و شـیرخواره را، پیشِ رو آورد شــهِ کــربــلا را کـنــد یــاوری امـام الـمـبـیـن زادۀ عـسـکــری همه در پیِ حرمله کـشـتن است همی یادِ یک کهنهپیـراهن است و یادِ شهیدی که عریان تن است که جدّ غریبم! غمت با من است تو که زینت دوش پـیـغـمبری... نداری چـرا دست و انگـشـتری |